شعر مرثیه مادر بچه سیدها ..
اللهم العن قاتلی یا فاطمة(س)
شعر از برادر خوبم علیرضا سلطانی
(چاپ و نشر اشعار بدون ذکر منبع و اسم شاعر مشکل شرعی دارد)
دودی عجیب سقف زمین را فرا گرفت
گویی زمین ز داغ تو بانو عزا گرفت
این بوی سوختن ز دل سرخ چوب نیست
انگار بین شعله در عشق پا گرفت
بر روی خاک ، دختر افلاک کس ندید
این کار میخ بود که در سینه جا گرفت
او سوخت هم ز عشق علی هم ز میخ در
سرخی عشق او همه صحن و سرا گرفت
مردانگیست چهل نفر و سیلی و قلاف ؟..
پهلو شکسته ای که دم مرتضی گرفت
یا للعجب شکسته شده گوهر نبی
مزد رسالت از کف این بی حیا گرفت
ای وای از آندمی که علی دست بسته است
از ضربه بار شیشه ی زهرا(س) شکسته است
هر کس که از تو بغض به جان داشت زد مرا
قنفذ به دست هرچه توان داشت زد مرا
وای از مغیره دیر سر معرکه رسید
اما هر آنقدر که زمان داشت زد مرا
آزرده بودم و به لبم ذکر یاعلی
هر آن که ناسزا به دهان داشت زد مرا..
یاری نمانده تا که مرا یاری ام دهد
هرکس که جیره ای ز سران داشت زد مرا
وای از حسن که خاطره اش تازه میشود
کابوس هر شبی که نهان داشت زد مرا
آن کس که غصب کرد ولای علی من
با خنده ای که بر لب عیان داشت زد مرا
من را ببخش گر ز کفم رفتیُ و نشد
نگذارم ، آن که تیغ میان داشت زد مرا
دینی که گردنم ز احد بود شد ادا
باشد قرار و وعده ی دیدار کربلا ..
فاطمه سوگند به پاکی تو